|
سلام دوستاي گلم... از همتون ممنونم كه با كامنتاي قشنگتون منو همراهي ميكنيد مدت زيادي نبودم...تو اين مدت اتفاقات زيادي برام افتاد... تصميم گرفتم كه اسم وبلاگم رو عوض كنم... نه به خاطر نيلو... نه... به خاطر اينكه از اين به بعد فقط واسه دل خودم مي نويسم... خسته شدم... از اينكه وانمود كنم خوشحالم و هيچ مسئله اي نيست ولي هرروز از درون داغون تر بشم... از اينكه عاشق باشم و پاي اين عشق بسوزم... از اينكه كسي كه دوسش دارم هرروز بيشتر خوردم كنه... خسته شدم... خدايا خيلي سخت داري امتحانم ميكني... فقط تو مي دوني تو دلم چي ميگذره... پس فقط از تو كمك ميخوام... مگه نه اينكه خدا عاشقا رو تنها نميزاره؟! همه تنهام گذاشتن... همه اونایی که دوسشون داشتم... حتی اونی که واسش می مردم... خدايا تو تنهام نزار... پ.ن: از آبجي گلم آرزو جونم خيلي ممنونم كه منو تنها نميزاره و به خاطر عنوان وبلاگ كه انتخاب اون بود... پ.ن.۲: دوستای گلم لطفا" تو لینکدونی وبلاگتون اسم وبلاگ منو عوض کنید و با عنوان جدید ثبت کنید
مي خواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشم هايم نمي آيد تنم خسته و روحم رنجور گشته و مي خواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پاهايم مرا ياري نميكنند مانند پرنده اي در قفس زنداني گشته ام و از اين همه تكرار خسته شده ام چقدر دلم مي خواهد مثل قديم عاشق هم بوديم چقدر دلم مي خواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را از زبانت بشنوم آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد... ولي افسوس... حال به فراموشي سپرده شده و جايش را تحقير گرفت...
سلام به همه دوستای گل و بامرام خودم... از همتون خیلی خیلی ممنونم بابت کامنتای قشنگ و
پرمهرتون و به خاطر این غیبت طولانی خیلی معذرت میخوام... نبودنم دلیل داشته، به خدا من بی معرفت نیستم... بالاخره بعد از کلی دردسر رفتم پیش نیلوجونم و در
کمال ناباوری یک روز باهم بودیم!!! واااااااااااااااااااای خدایا شکرت...خیلی خیلی
ممنونم ازت... دیگه حسش نیست که تعریف کنم...!! این روزا اصلا" حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... دیگه مثل قبل حال و حوصله ی نوشتن و آپ کردن رو
ندارم... مدارس هم که باز میشه و سرم کلی شلوغ میشه... واسه من این 2سال خیلی مهمه...فقط همین 2سال رو
فرصت دارم و میخوام نهایت استفاده رو ازش بکنم... چون میدونم اگه این 2سال تموم بشه و من به نتیجه ای
که میخوام نرسم بعدا" فقط حسرتش برام میمونه... به خاطر همینم دیگه نمیتونم زیاد بیام نت ولی قول
میدم هروقت اومدم به همتون سر می زنم... برام دعا کنید که خیلی به دعاهاتون نیاز دارم... پ.ن: این روزا حس میکنم دیگه هیچ عشق و علاقه ای تو
قلبم وجود نداره...حس پوچ بودن میکنم...خالی بودن...از همه چیز بیزارم...دلم
میخواد تنها باشم و با خودم خلوت کنم...نمیدونم چرا اینطوری شدم!!؟
سلام به همه دوست جونای گلم... راستش این روزا حالم اصلا" خوب نیست...خیلی
داغونم... دلم برای یه نفر خیلی تنگه که نمیدونم اون الآن چه
حالی داره، ولی مجبورم این دلتنگی رو تحمل کنم... کاش میدونست که زندگی با عشق و دوست داشتن چقدر
قشنگتر میشد... مسافرتمون هم که همش عقب میفته دیگه اصلا"
معلوم نیست که بتونم نیلوفرمو ببینم یا نه... پارسال تو همچین روزی من و نیلوفرم با چشمای خیس از
همدیگه خدافظی کردیم و واسه همیشه راهمون جدا شد... باورم نمیشه یک سال گذشت...! چقدر هم دیر گذشت...هر
روزش به اندازه ی یک سال میشد... چه شبایی که با زاری به صبح رسوندیم و هیچکس
نفهمید... اصلا" حال و حوصله ی نوشتن رو ندارم... الآنم اگه اومدم بنویسم فقط به خاطر قولی بود که به
چندتا از شما دوستای گلم داده بودم که راجع به من و نیلو جونم یه فکرای اشتباهی
کرده بودید و میخواستید بیشتر راجع به ما بدونید... خب حالا هرکس مایله بدونه قضیه از چه قراره بیاد تو
ادامه مطلب... منتظر کامنتای قشنگتون هستم...
سلام دوستای گلم که با کامنتای قشنگتون و
جواب هاتون منو همراهی کردید...
از همتون ممنونم که رو سوالام فکر کردید و
نظر خودتون رو گفتید...
جواب های شما خیلی بهم کمک کرد و باعث شد
فکرم بازتر بشه... باعث شد که رو مسائل با دقت بیشتری فکر کنم
و راحت تربه نتیجه برسم و تصمیم بگیرم... نیلوفرم هم بالاخره اومد و اینجا رو دید... چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند، چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود، چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او
میبیند... نیلوفر قشنگم، گل مهربونم، الهی من قربون اون دل
کوچیکت برم که اونجا، پشت این همه فاصله... فقط خدا می دونه که چی می کشه... نیلویی منو ببخش که با حرفام
ناراحتت کردم...
آخه خیلی برام مهم بود که روز
تولدم بهم زنگ بزنی یا حداقل یک sms بدی... یک لحظه هم گوشیمو از خودم دور
نمیکردم و منتظر بودم تا یه خبری ازت بشه... وقتی خبری نشد دلم بدجوری
شکست...نیش و کنایه های بقیه هم بیشتر عزابم میداد... ولی بعدش وقتی فهمیدم بیمارستان
بستری بودی حالم از خودم به هم می خورد... نیلوفرم توکه خودت به من یاد
دادی وقتی دلمون تنها میشه چه جوری به خدا پناه ببریم پس چرا این حرفا رو میزنی؟؟؟
چرا میگی تنهایی؟؟؟پس کجا رفت
اون همه امید و آرزویی که تو سر داشتی و واسه رسیدن بهش تلاش می کردی؟؟؟
نمیشه که همه چیز از اول درست و
خوب باشه...!!!!
اگه اینطور بود دیگه هیچکس قدر
عشقش و چیزایی رو که داره رو نمی دونست...! باید واسه رسیدن به هدفت تلاش
کنی و سختی بکشی و تمام موانع رو با توکل بر خدا کنار بزنی تا چیزی رو که می خوای
بدست بیاری... عاشق تا زجر تنهایی و جدایی رو
نکشه قدرعشقشو نمی دونه... یادته خانومی؟؟؟!!! اینم
میگذره...
میدونم الآن میخوای چی بگی...!
نگو...!!! نگو مهم اینه که چه جوری بگذره...!!! چطور گذشتنش رو بسپر دست
خدا...اگه به خدا ایمان داشته باشی هرچی باشه به خیر میگذره... شاید به نظر تو خیر نباشه ولی
چیزایی هست که ما نمی بینیم و فقط خدا می بینه... هرچی بشه حتما" خیره...فقط
کافیه به خدا توکل کنی... فقط کافیه چشماتو ببندی و حس
کنی که با اون تنها نیستی... کافیه که یه قلب پاک و عاشق
داشته باشی تا بتونی حسش کنی... اگه بهش ایمان داشته باشی
حتما" توی قلبت حسش میکنی... خدا همیشه و همه جا تو قلبت و
همراهته... نیلوفرم، خیلی دوست دارم...خیلی
خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی... مراقب خودت باش گلم، خدا هم
مراقبته...
پ.ن: اگه خدا بخواد تا آخر این
هفته میرم که نیلوفرم رو ببینم...دوستای گلم دعا کنید که بتونم برم پیشش... پ.ن.2: ماه مبارک رمضان هم تا
چند روز دیگه از راه می رسه...تو این ماه با قلب پاکتون منو هم فراموش نکنید...از
همتون التماس دعا دارم... این متن هم تقدیم به نیلوفرم و
تمام عاشقای دلتنگ دنیا
به یاد داشته باش: هر وقت
دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن... کسی هست که
عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشک های تو
را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می
فشارد تو را دوست
دارد فقط به خاطر خودت... به یاد داشته باش: هر وقت
دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن... و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با
تو حرف می زنند باور کن
که با او هرگز تنها نیستی...هرگز... فقط
کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی...
سلام به همه ی دوستای گل و با معرفت خودم... اولا" بازم مثل همیشه از همتون بابت کامنتای قشنگتون ممنونم و ممنون تر، که منو تنها نمیزارید دوما" بگم که من و گلی جونم با همدیگه یه وبلاگ ساختیم که اگه یه نگاه به لینکدونی بندازین اولین پیوند خودمم همونه (اعتراف)، خیلی خوشحال میشیم اگه یه سری هم اونطرف بزنید و یه نظرکی هم بزارید اگر هم با تبادل دوباره ی لینک موافق بودید بگید این روزا نیلوفرم خیلی داغونه، خیلی دلم میخواست کنارش بودم و میتونستم کمکش کنم وحداقل دلداریش بدم... نیلویی منو ببخش که نمیتونم کمکت کنم... درسته که کنارت نیستم ولی همیشه به فکرتم و واست دعا می کنم... خدایا خودت نگهدارش باش... راستی 2 تا سوال داشتم ازتون: 1- اگه عشقتون و مادرتون ،هر دو، توی یه باتلاق گیر افتاده باشند و شما هم فقط فرصت و توان نجات یکیشون رو داشته باشید کدوم رو انتخاب میکنید؟!! عشقتون که بدون اون نمیتونید زندگی کنید یا مادرتون رو که یک عمر براتون زحمت کشیده و جونتون بهش بستس؟؟؟ 2- اگه یه خودکار داشتی که فقط اندازه ی نوشتن یه جمله جوهر داشت باهاش چی می نوشتی؟؟؟(درضمن میدونی که نوشتتو خدا میخونه) پ.ن: حتما" جواب سوالاتم رو تو کامنتا بدید که خیلی حیاتیه...! پ.ن.۲: دیگه نمیگم هروقت به آرزوتون رسیدید برام دعا کنید، میگم همین حالا که اینجایید و هر وقت با خدا راز و نیاز میکنید، تو این شبای عزیز اسم من و نیلوفرمو هم ببرید و فراموش نکنید که خیلی به دعاهاتون نیاز دارم... پ.ن.۳: اگه خدا بخواد به زودی می رم که گلی جونم و نیلو جونم رو هم ببینم... دعا کنید که جور بشه...وااااااااااااااای خدایا...یعنی میشه؟!؟!؟؟!؟
باد سرد زمستانی گلبرگ های گل مریم را به آهستگی تکان داد گل ناله کنان خبر دوری خود را با باد به گوش بلبل شیدا، آن عاشق مهجور، فرستاد پرنده ی زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند ناله و زاری آغاز کرد که ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم؟ بیچاره گل مریم...شبنم صبحگاهی را از دیده فرو بارید و به دلداری از بلبل عاشق پرداخت و گفت، هنوز چند صباهی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت بری! دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و بروان سفید در حالی که از شدت اندوه چین و چروک صورت دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و درحالی که کارد تیز و بران خود را در برابر دیدگاناشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد عمر تو با سپری شدن بهار پایان گرفته... من توان ندارم مرگ تدریجی تو را تحمل کنم به این جهت از گلستان دورت میکنم و از معشوقت جدا میکنم و به کسی که می خواهد برای دیدار عشقی برود تسلیم میکنم باغبان دسته گل مریم را به فردی داد، در حالی که خود مشغول کندن چاله ای بود تا بلبل عاشق و مرده از غم گل مریم را دفن کند که حالا به خوابی ابدی فرو رفته بود...
سلام به همه شما دوستای گلم که بازم منو با نظرای فوق العاده زیباتون همراهی کردید من امروز بعد از کلی دلتنگی و تنهایی اومدم تا بنویسم... اومدم تا مثل همیشه غم و غصه ها و دلتنگی هام رو اینجا خالی کنم... نیلوفرم بالاخره بعد از حدود یک ماه زنگید!! من راجع بهش اشتباه فکر می کردم، اون همیشه به یاد من بوده...تمام این مدت... اگه زنگ نزده دلیلش بی وفایی نبوده... حالا از خودم دلگیرم... نیلوفرم منو ببخش...من همیشه و هر لحظه به یادتم...تو هم منو فراموش نکن... بازم یاد اون حرفت می افتم(کم دوست داشته باش، ولی همیشه دوست داشته باش) نمیدونم چرا؟!! ولی مدتیه که یه احساس خیلی عجیب تمام وجودم رو گرفته... احساسی که حوصله ی هر کاری رو ازم گرفته... احساسی که تمام زندگیم رو تحت تاثیر خودش قرار داده...حتی روابطم با دوستام... دیگه به هیچکسی نمیتونم اعتماد کنم! با هیچکس نمیتونم حرف بزنم و درد و دل کنم... پر از حرف و گفتنم اما تنها کلامم شده سکوت...! دنیای اطرافم خیلی تاریکه... این روزا با اینکه اطرافم شلوغه بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم...خیلی بیشتر... خدایا خودت به دادم برس...خودت کمکم کن... هر وقت به آرزوهاتون رسیدید برام دعا کنید این حرفِ همیشه اول و آخر منه...
انتظار وفا نداشته باش از روزگار گذشته فصلها بی وفا سالها بی وفا منتظر یک امید نباش از دوستی از عشق زبونهایی که میگن دوستت دارم بی وفا هستند داره روزی میرسه که گلها درون دل می خشکه تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را می کشند مسافران بی وفا راهها بی وفا بفهم که دنیا خالی از وفاست دوستانی که عمرت رو پاشون گذاشتی بی وفا هستند بفهم که زندگی خالی از محبته کسانی که براشون جون دادی بی وفا هستند همه بی وفا هستند...
سلام دوستای مهربونم که تنهام نمیذارین... اصلا نمیخواستم بنویسم...تصمیم گرفته بودم که دیگه هیچوقت ننویسم ... آخه واسه کی بنویسم؟! کسی که حتی یادش رفت مریمی هم وجود داره؟ ولی دلم خیلی گرفته بود...جایی رو نداشتم تا خالیش کنم واسه همینم دوباره اومدم بنویسم تا دلم خالی بشه... کلی حرف و گلایه دارم واسه نوشتن اما نمیخوام خستتون کنم... فقط یه چیزی میگم به کسی که رسم رفاقت رو فراموش کرد... نیلویی یادته یه روز بهم گفتی: "کم دوست داشته باش، ولی همیشه دوست داشته باش!" من اون موقع درست معنی حرفتو درست نفهمیدم...ولی حالا خیلی خوب درک میکنم... پس چی شد؟! چرا دلت اینجوری شد؟ چرا چیزی که خودت بهش ایمان داشتی رو یادت رفت؟ تو که گفتی وفاداری پس کجاست اون وفا؟! کجا رفت اون قول و قرار؟ کاش حداقل خودت معنی حرفی رو که زدی میفهمیدی... تو که منو نمیخواستی پس چرا گفتی دوست دارم؟ مگه نمیدونی این جمله خیلی مقدسه و تا بهش ایمان قلبی نداشته باشی نباید حتی بهش فکر کنی؟! گرچه الان دیگه همه تقدس این جمله رو فراموش کردن...دیگه جز دروغ چیزی نمی بینی... پس منم نباید از تو انتظار وفا داشته باشم و صداقت... از زندگی به جز روزای تکراری چیزی واسم نمونده... اصلا به کی دارم این حرفا رو میزنم؟! کسی که حتی از اینجا خبر نداره؟! ولی با این همه بازم دوسش دارم...بازم هر شب و هر روز براش دعا میکنم... خدایا خودت مواظبش باش...خدایا به غصه های من اضافه کن فقط اون غمی نداشته باشه... خدایا به سلامت نگه دارش...
سلام به همه دوستای با معرفت خودم و همه اونایی که تو این مدت منو تنها نذاشتن... اول بگم که خیلی خیلی خوشحالم... چون تو آپ قبلی گلی جونم برام نظر گذاشته بود(البته خصوصی) بعدشم بگم که می دونم گفته بودم که تا آخره امتحانا دیگه اینورا پیدام نمیشه...!؟ ولی آخه امروز یه روزه متفاوته دلم نیومد نیام!...امروز تولدمه... هم اومدم اینجا تا تولد جنجالیه خودمو بهتون خبر بدم هم از طرفه همه اون بی معرفتایی که یادشون رفته به خودم تبریک بگم!! بر خلاف انتظارم اولین نفری که بهم تبریک گفت که اصلا هم فکر نمی کردم یادش باشه گلی جونم بود! وااااای دلم میخواد با صدای بلند داد بزنم گلی جونم خیلی دوست داااااارم اما نیلو جونم چی؟!...حتی دریغ از یه اس ام اس!! البته هنوز تا شب خیلی وقت مونده هاااااااااا...!؟ مطمئنم یادشه(خودم به خودم امیدواری میدم!) حالا بی خیال...همین...! بازم میگم هر وقت به آرزوتون رسیدین برام دعا کنید خیلی سخته بغض داشته باشی، ولی نخوای کسی بفهمه خیلی سخته که عزیزترین کست، ازت بخواد فراموشش کنی خیلی سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورش جشن بگیری خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن، جز اونی که به خاطرش زنده ای خیلی سخته غرورت رو به خاطرش بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره خیلی سخته همه چیزت رو به خاطرش بدی،بعد بهت بگه: نمی خوامت
بازم سلام به همه شما دوستای خوبم و به همه اونایی که منو تنها نمیذارن و با نظرات گرمشون منو یاری میدن تو پست قبلی خیلی ها اومدن و نظر گذاشتن و از همتون هم از صمیم قلب ممنونم ولی اونی که واسش نوشته بودم...گلی من...نیومد... ای کاش میدونست که چقدر دوسش دارم...ای کاش... دوستای گلم من تا یه مدتی دیگه نمیتونم آپ کنم حتی شاید نتونم بیام و نظرای قشنگتون رو ببینم و بهتون سر بزنم ،آخه میدونید که فصل امتحاناته و کلی دردسر... ولی ازتون میخوام منو تو این مدت تنها نذارین و برام دعا کنید... منم همینجا واسه همتون دعا میکنم تا همیشه موفق باشید واسه نیلو جونم و گلی هم دعا میکنم... خدایا خواهش میکنم تنهاشون نذار... به نیلوفرم کمک کن تا از امتحاناتش سربلند بیرون بیاد و بهترین نمره ها رو بیاره... همینطور به گلی...خدایا خودت میدونی چقدر مهمه...خودت کمکش کن تا مثل همیشه موفق بشه ،مثل همیشه که باعث خوشحالی من میشه... شاید وقتی دوباره با آپ جدید برگشتم با کلی خبر خوش بیام... خدایا به امید تو... اتل متل جدایی... عروسکم کجایی...؟! دل مریم پریشون یه دل داره پر از خون عشق هم که رفت هندستون خونه ام شده قبرستون یه عشق دیگه بردار یه دنیا غصه بردار اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی آچین واچین تموم شد عمر منم حروم شد
سلام دوستای گلم... این دفعه نمیخوام برای نیلوفرم بنویسم...! این بار برای کسی مینویسم که تازگی ها به قلب من راه پیدا کرده... همون گلی که اومده تا من تنها نمونم...ولی... درهر صورت امیدوارم که این دل نوشته های منو بخونه... هر وقت به آرزوتون رسیدید برام دعا کنید کمر بسته ام که در کنار تو ناملایمات زندگی را با نوشتاری صبر پشت سر نهم اسیرم کن! زنجیر بر احساسات پاکم بزن همچنان دیوار بلند فاصله را میانمان حفظ کن در برهوت بیگانه ای آواره ام کن که با سرزمین خوشبختی فرسنگها فاصله دارد و هر آنچه می خواهی کن اما... مخواه که گناه نکرده را گردن نهم به سکوت آزاردهنده ات ادامه نده و یک لحظه هم مهربانیت را از من دریغ نکن که تحمل بی مهری تو در من نیست مگذار وقتی که در دریای مواج چشمانت شناورم با کوه بلند تردید مواجه شوم... *هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم*
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم در دل سکوت شب ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ای ستاره ها چه شد که در لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا کنم زین سپس به عاشقان باوفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشوده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
نمی دانم خورشید آرزوهایمان در کدامین افق پنهان شد و دنیای عاشقانه ما را به دست بی رحم تاریکی سپرد من می روم و در ظلمات بدون عشق و آرزو به انتظار مرگ می نشینم حالا که عابر همیشگی شب های تنهایی گشته ام با کوله باری از گریه های بی صدا و پنهانی که تنها خدا آنها را می بیند دست های پرنیازم را به سوی او دراز می کنم و می خواهم که ؛ سیاهی تردید را در نگاه تو بشکند و باور کنی که جز تو هیچکس را دوست نداشته ام
گفتم: باور نمیکنم که شاخه ای گل سرخ در این بیابان برهوت روییده باشد؟ گفت: اگر خود را باور داشته باشی مرا انکار نخواهی کرد. گفتم: قطره آبی نمی بینم که عطش خود را برطرف سازی؟ گفت: بارش رحمت بی کرانش ریشه ی مرا سیراب می سازد. گفتم: سایبانی نمیبینم که از شدت گرما به آن پناه ببری؟ گفت: سایه ی پر از مهر و محبتش بهترین پناهگاه برای من است. گفتم: همدمی نمی جویم که همراز حرف های نگفته ات باشد؟ گفت: گرمای وجود نورانیش، رازهای دلم را آشکار می سازد. گفتم: چگونه بار سنگین غم تنهایی را به دوش می کشی؟ گفت: عشق و علاقه ی به او، همه ی تنهایی و خلوتم را پر می کند...
سلام... امیدوارم که تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه و نهایت استفاده رو از این 2 هفته برده باشید خیلی وقته که آپ نکردم...هفته اول که حالم خیلی گرفته بود...آخه نیلوجونم نیومد پیشم... حالا از نیومدنش که بگذریم...بی محلی رو دیگه نمیشه تحمل کرد... خیلی سخته که آدم از عزیزترین کسش و تموم عشقش بی محلی ببینه... من 2 هفته ازش بی خبر بودم و این واقعا برام عذاب بود... خلاصه بگم که من حالم خیلی خراب بود که یه گلی اومد و منو از غرق شدن نجات داد... و من به خاطر اون با تمام وجود خدا رو شکر میکنم... و از خودش هم ممنونم که قول داده تا همیشه فقط منو نجات بده... بعد از اونم من رفتم که نیلو رو ببینم ولی... ولی نذاشتن...همونایی که نمیخواستن ما با هم باشیم نذاشتن... من هم با کلی حقه و کلک بالاخره عشقمو دیدم وای که نمیدونید اون لحظه چه حالی داشتم...خودم هم درست نمیدونم...!؟ ولی بعد از دیدنش یه حس بدی پیدا کردم...نیلو خیلی تغییر کرده بود...دیگه نیلوفر من نبود... نمیدونم چرا؟! ولی من همون نیلوفر خودمو بیشتر دوست داشتم... من که همیشه با پرحرفیم سر نیلو رو میبرم نتونستم بیشتر از چند کلمه حرف بزنم...! اولا که دلم میخواست فقط اون حرف بزنه و من از فرصت کمی که داشتم نهایت استفاده رو برای دیدنش ببرم و دوما از این که نیلو اینقدر عوض شده متحیر بودم! فقط خیلی زود تموم شد...خیلی زود دوباره خداحافظی و جدایی سر رسید... و دوباره تنهایی... هر وقت به آرزوتون رسیدید برام دعا کنید...
سلام به همه شما دوستای گلم، سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم... من که خیلی وقته منتظر رسیدن عید بودم... آخه قراره اگه خدا بخواد برم پیش نیلو جونم و اونو ببینم... ولی حالا نیلو داره میاد پیش من... من شبای زیادی رو در حسرت یه لحظه دیدنش اشک ریختم...اما... اما حالا که داره میاد خیلی نگرانم...خیلی میترسم... شما رو به خدا برام دعا کنین... من که دیگه همه چی رو سپردم دست خدا...هر چی خدا بخواد همون میشه... کادوی ولنتاین و تولدش هنوز دستمه...هنوز بهش ندادم... یعنی چی میشه ؟!... خدا کنه دوباره همون اتفاق تکرار نشه... تا حالا شده شما هم بین خانواده و دوست جونتون گیر کنین...؟ و مجبورتون کنن که یکیشو انتخاب بکنین...؟ خیلی سخته...ولی چاره چیه؟!... بیاید همه با هم لحظه ی سال تحویل دعا کنیم... آخه میگن اون لحظه هیچ دستی از پیش خدا خالی بر نمیگرده... پس از خدا بخواهیم که عاشقارو تنها نذاره... و طلوع هیچ عشق دوست داشتنی رو به غروب تلخ جدایی نکشونه... من هم سال خوبی رو واسه همتون آرزو میکنم... خدا یارتون، عیدتون مبارک
یه روز دوتا کبوتر سفید دلشون برای همدیگه تپید حرفای همدیگه رو فهمیدن نوکشون رو گاهی به هم میزدن هردو شاد ازینکه داداری دارن بی خیال از غم روزگار بودن اما افسوس که یه کفتر سیاه روی کوهی به کمین نشسته بود کفتر ماده رو داشت نگاه میکرد غیر از اون از همه چیز گذشته بود اون دوتا کفتر سفید، کفتر قلب من وتو بود اون کفتر سیاه، دشمن قلب من و اون یار تو بود اما امشب کفترای دلتون میان باهم، هم آشیون میشن آخه امشب شب عقد شماهاست رفقا تو خونتون مهمون میشن دستاتون تو دست هم دارین میدین که باهم دنیای شادی بسازین اما مهمونا کفتری رو می بینن که جلوی پاهاتون خورده زمین گوش کنید آی مهمونا؛ کمی آهسته دیگه جلو نرین اون که زیر پاهاتون داره پرپر میزنه کفتر قلب منه، خوب تماشا بکنین داره با خون خودش می نویسه: گوش بده ای کسی که داری جفتمو با خودت می بری مواظب باش اونو یه لحظه هم تنها نذاری اگه اون تنها باشه همیشه ماتم می گیره مواظب باش یاد من می افته سرتاپاش رو غم می گیره آخه باهم یک دل و مهربون بودیم پیش از اینکه تو بیای عاشق و مهربون بودیم من به تو می سپارمش اذیت و آذارش نکن غم من براش بسه تو هم دل آذارش نکن مهمونا دیدن که کفتر سفید چندتا بال زد و دیگه قلبش نتپید زیر پای داماد و تازه عروس جون داد و آفتاب فردا رو ندید کفتر شکسته پر خوابیده بود خواب خوشبختی جفتشو میدید
وقتی از تو دل بریدم جز خودت چیزی ندیدم پی هر کسی که رفتم آخرش به تو رسیدم حالا که رفتم و گشتم می بینم تکی تو دنیا نمیشه تورو عوض کرد حتی با شبای رویا انگار آسمون نمیخواست ببینه ماهارو با هم یادته لحظه آخر...؟ زیر اون بارون نم نم گل سرختو گرفتی... دادی دستم گل مریم دست من نبود...نه از تو بلکه از خودم گذشتم... با یه خورجین پر غربت پی سرپناه میگشتم... همه چیم ولی تو بودی جنگلم،کوهم و دشتم عشقتو خواستم بذارم لای خاطرات دفتر اما یادتو نمیذاشت میومد دوباره از سر توی یک غروب جمعه اصل مطلبو نوشتم پی هیچ کس نمیگردم چون تویی اول و آخر دریاها هنوز کبودن بعضیا هنوز حسودن هم واسه تو مینویسم هم اونایی که نبودن اسم تو،عشق تو،رفته تو رگ و تو خون و ریشه یادته خواستی بمونم؟ ناله کردم که نمیشه... حالا عمریه اسیرم توی دام زرد غربت اما اسمشه که نیستی با منی،همش،همیشه من که تقصیری نداشتم تلخه قانون جدایی من و تو سرش نمیشه میزنه چه تیشه هایی من که چشمام توی غربت هنوزم پیت میگرده ولی حق داری بگی که اینا حرفه،بی وفایی جرم ما چی بود عزیزم؟! که مارو قربونی کردن خودشون رهان و آزاد ماهارو زندونی کردن دل سنگشون نمیخواست عاشق همدیگه باشیم تورو اونجا،منو اینجا ساکن بیرونی کردن حالا که رفتم و گشتم می بینم تکی تو دنیا نمیشه توروعوض کرد حتی با شبای رویا
سلام به همه شما دوستای گلم، شما میدونین عشق یعنی چی؟! به نظر من عشق چیزی نیست که فقط بین دو جنس مخالف به وجود بیاد، عشق یعنی علاقه شدید قلبی... پس آدم میتونه عاشق هر چیزی یا هر کسی بشه، منم فکر میکنم یه جورایی عشقو تجربه کردم... شاید به نظر شما خیلی مسخره بیاد ولی کسی که من عاشقانه اونو میپرستم مثل خودم دختره!!! نیلوفرجونم خیلی خانومه، خیلی دوسش دارم، خیلی... خیلی سخته که یکی رو تا حده جنون دوست داشته باشی ولی حتی نتونی صدای نازشو بشنوی... ما مدت کمی رو با هم بودیم ولی تو همین مدت کم چیزای زیادی رو از هم یاد گرفتیم و خیلی به هم دل بستیم... ولی من گذاشتمو رفتم!...نمیخواستم برم ولی مجبور بودم...آخه دست خودم نبود... حالا هم تمام سعیمو میکنم تا یه روزی بر گردم و دیگه هیچ وقت تنهاش نذارم... ۷ ماهه که روی ماهشو ندیدم، دلم خیلی براش تنگیده... این وبلاگ رو هم ساختم تا به همه بگم یه عشق پاک و واقعی یعنی چی... لطفا با نظرات گرمتون منو یاری کنین...برام دعا کنین
|
About![]()
...سلام
Home
|